پیوند با خالق

آرامش وديعه بزرگ الهي است كه به راحتي نصيب هر بنده اي نمي شود ؛ براي داشتن آرامش كامل بايد پشتوانه اي قوي و بي تزلزل داشت ؛ خداوند بزرگ اين وديعه پر بها را مخصوص كساني قرار داده است كه بدون قيد و شرط بنده او هستند ، اگر روراست و با ضميري روشن نيم نگاهي به زندگي دنيوي بيندازيم و صادقانه به قضاوت بنشينيم ، زندگي دنيوي را كمتر از آن خواهيم ديد كه به خاطرش مشوش در اضطراب باشيم . گذر زندگي كه چند صباحي بيشتر دوام ندارد ارزش اين همه ناملايمات و رنج و عذاب را ندارد ؛ اگر پايبند زندگي دنيوي شويم آنگاه راه گريزي نخواهيم داشت بنده تا در بند مسائل دنيوي گرفتار است راه رهايي ندارد ، ما بنده ايم اما نه بنده دنيا و اميال و آرزوهاي زودگذر آن ما بنده آنيم كه بالاتر از او نيست . بندهُ بنده بودن خاري و ذلت مي آفريند بهتر است آزاد و آزاده بوده و از اين آزادي و چند صباح عمر لذت برد كه اين چند صباح بس كوتاه است و فرصت غم خوردن نداري . حكيم بزرك خيام چه خوش سروده كه :
برخيز و مخور غم جهان گذران بنشين و دمي به شادماني گذران
در طبع جهان اگر وفايي بودي نوبت به تو خود نيامدي از

عزيزان آخر كار جهان نيستي است پس بايد از اين چند صباح عمر نهايت استفاده را بكنيم . با آرامش و لذت زندگي كردن و استفاده از نعمات زندگي شگر الطاف خدا را بجا آوردن است . براي دستيابي به زندگي والاي معنوي بايد خود و خداي خود را بشناسي ؛ در بهر تفكر فرو رفته به راز وجودي خويش بينديشي رازي كه براي هزاران انسان سر به مهر و نگشوده باقي مانده است . بايد با تمام وجود به ايمان دست يافت تقليد كوركورانه از ديگران و ايمان بدون آگاهي تو را به سرمنزل رستگاري رهنمون نخواهد شد. بايد حقيقت را در وجود خويش بجويي ، آنگاه با دلي مطمئن و ضميري اميدوار رو به درگاه آن لامتناهي كني و دست نياز به سوي آن بي نياز بگشايي . كسي كه توان برآوردن نيازهاي خود را ندارد چطور تو را بي نياز خواهد كرد . بايد از ديروز و فردا دور بوده ، هم اكنون و در هم اكنون او را بخواني . راز آرامش همين است ؛ دري فولادين به روي گذشته و آينده ببند و همين لحظه به دور از ديروزها و فرداها ، فردايي روشن براي خويش بساز . ديروز و امروز و فردايي وجود ندارد ؛ همه يك لحظه است و آن حال است چون ما مقيد به مكانيم اسير دست زمان مي شويم ، در عالم حقيقت ( در عوالم روحي ) همه يكي است و آن اوست اوي لامتناهي « به مثال مي توان از عالم خواب نام برد » .
اين يك دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جويبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا ياد نگشت روزي كه نيامده است و روزي كه گذشت

وقتي دست نياز به سوي او مي گشايم انگار واقعاْ در مقابل آقايم ايستاده ام عرق شرم پيشانيم را خيس مي كند و از خجالت كونه هايم قرمز مي شود ولي چون مطمئنم او تنها بي نياز بخشنده است با اطمينان قلبي در كمال اميدواري از او مي خواهم و خواسته هايم را از قبل برآورده شده مي بينم . از او ميخواهم دلي روشن ،ضميري مطمئن، چشمي بينا و گوشي شنوا به من عطاء كند ؛ چون او تنها آگاه دانا است امور زندگيم را به او وا ميگذارم تا هر چه خود صلاح مي داند به من عنايت فرمايد . عجب لذتي دارد با خالق خود خلوت كردن ، اورا احساس مي كنم ، احساسي پر نشاط ؛ در آن لحظه ديگر هيج چيز برايم اهميت ندارد . اگر نيم نگاهي به من بيندازد سر از پا نمي شناسم از فرط خوشحالي اشك چشمانم را پر مي كند ولي خجالت مي گشم كريه كنم چون در محضر خالق بايد خيلي مواظب باسي ؛ او رب العالمين است فلان فرماندار و استاندار يا مدير كل فلان اداره نيست . آن لحظه خوب عبادت خيلي سخت و در عين حال لذت بخش است .